شاروال نمونه
انتخابات تعیین شاروال نمونه با شدت زیاد ادامه داشت . از میان جمع انبوهی از کاندیدا ها ، دو رقیب حزبی سایرین را عقب زده به اصطلاح به فاینال رسیده بودند .
یکی از آن دو بشیر آقا بود و سابقه 30 ساله وکالت در آن شهر را نیز داشت.
رقیب سرسخت او کاظم آقای بقال بود که سالهای درازی بود که در آن شهر دوکان بقالی داشت. وی سواد خواندن . نوشتن نداشت و به حساب های مغازه اش با ارقامی که فقط خود او میتوانست آنها را بخواند ، رسیدگی می کرد.
روز معارفه و تبلبغات کاندیدا ها بود . . . چند دقیقه بعد بشیر آقا و کاظم آقا چون دوستان قدیمی بودند دست در دست هم ، پشت جایگاه مخصوص آمدند .
مردمی که از ساعت ها پیش از گوشه و کنار شهر در آنجا جمع شده بودند ، با دیدن آنها شروع به ابراز احساسات نمودند .
بشیر آقا از آنجایی که وکیل بود ، به خود حق میداد که سخنگوی نخستین او باشد ، اما با آن همه ، قبل از آنکه به نطق خود آغاز کند رو به دوست و رقیب سرسختش کاظم آقا کرده ،گفت : قربان بفرماید .
ـ خواهش میکنم قربان ما رو به این کارها چی ، شما اول بفرماید .
بشیر آقا که سه دوره متوالی شاروال بود ، با ژست مخصوص تشکر کرده پشت میکروفون قرار گرفته و اظهار داشت : همشهریهای عزیز ، از اینکه به لطف و مرحمت خود سه دوره متوالی مرا به صفت شاروالی خود برگزیده اید یک جهان تشکر و حالا نیز با مساعدت شما عزیزان حاضرم لایق این همه لطف و مرحمت شما همشهریان گرامی ام باشم .
البته همان طوری که میدانید من اصرار به شاروال شدن ندارم .به خواهش عده ای از دوستان برای چهارمین بار کاندیداتوری خود را اعلام کرده ام ، شما آزاد هستید من و یا کسی دیگری را به این سمت انتخاب کنید ...( بشیر آقا با گوشه چشم به رقیبش نیم نگاهی انداخت ) و ادامه داد :
ـ فقط شاروال نمونه شما باید دارای شرایطی که هم اکنون به عرض شما عزیزانم می رسانم ، باشد.
زآآآآپآااااتاتاقعافلعاعلاعالععالعا شرط اول: شاروال نمونه دارای صفاتی همچون، مردم داری ،تجربه و پختگی است که در سالیان دراز عمرش بدست آورده است ( سایر کاندیدا به غیر از بشیر آقا و کاظم آقا جوان بودند ) البته منظور من از یک نفر کاندیدای جهان دیده ، داشتن کله ای طاس دندانهای مصنوعی نیست ( کاظم آقا 14 سال از بشیر آقا مسن تر بوده دارای کله طاس و دندانهای مصنوعی بود ) و نباید سن وی از 50 سال تجاوز کند .
( خودش تقریبأ 50 سال داشت ) گذشته از آن شما نباید کسی را انتخاب کنید که از قوانین کشور بی خبر باشد ( در آن شهر به اندازه وی کسی از قوانین باخبر نبود ) . من اصرار ندارم که مرا انتخاب کنید چون کار شاروالی فوق العاده خسته کننده است . از شما می خواهم کسی را انتخاب کنید که سواد خواندن و نوشتن را داشته باشد .
فراموش نکنید که شاروال شما باید از لحاظ اخلاقی و لباس نمونه باشد . شاروالی که لباس هایش سالها رنگ اتو را نمی بیند باعث سرافکندگی همشهریان عزیز ما خواهد شد
( تا کنون کاظم آقا هرگز لباس هایش را اتو نزده بود ) باز هم اضافه میکنم :
اصراری به شاروال شدن ندارم ، اما شما کوشش کنید کسی را انتخاب کنید که شرایط لازمه را داشته باشد .
وقتی بشیر آقا از پشت میکروفون پایین آمد عده ی بیشماری از مردم که در آن میدان گرد آمده بودند برایش کف زدند و فریاد کشیدند :
ـ راست میگه.
ـ حق داره ، سه دوره شاروال بوده ، همه چیز حالیشه.
این موقع کاظم بقال پشت میکروفون قرار گرفته و چنین گفت :
همشهریان عزیز ، بنده قدرت ندارم کلمات را بهم بافته و به عنوان پند و نصیحت تحویل شما دهم .آنچه را که لازم بود بشیر آقا گفتند .
( در حالیکه بشیر آقا را نشان مردم می داد ) ادامه داد :
به نظر من ، دو دندان پیشروی شاروال ما باید از طلا باشد ( دندان های بشیر آقا طلایی بود )، چشمهای وی باید آبی باشد .( چشمهای رقیبش آبی بود )
در این موقع مردم شروع به خندیدن نمودند . کاظم بقال در حالیکه بشیر آقا را نشان میداد گفت :
ـ باید در قسمت چپ گونه اش ، خال سیاهی داشته باشد . بشیر آقا از شنیدن سخنان کاظم
آقا سرخ شده بود .
خنده مردم همچنان ادامه داشت که کاظم آقا گفت :
از همه مهمتر باید اسمش بشیر آقا باشد .
پس از این گفتار کاظم بقال در میان قهقهه مردم از پشت میکروفون پاین آمد.
بشیر آقا از شدت ناراحتی ، ناخن هایش را می جوید .
برنامه ی نطق های انتخاباتی فردا نیز ادامه یافت . بشیر آقا می دید که تقریبأ شکستش مسلم است ، متانت و دیسیپلین همیشگی اش را کنار گذاشت تصمیم گرفت تا به کاظم آقا درس خوبی بدهد .
فردای آن روز جمعیتی در حدود سه چهار برابر روز گذشته در میدان شاروالی جمع شده و منتظر کاندیداهای محبوب خود بودند .البته این بار جمعیت به دو دسته تقسیم شده عده ای از بشیر آقا و عده ای از کاظم آقای بقال طرفداری می کردند .
در این موقع بشیر آقا با عصبانیت فوق العاده پشت میکروفون قرار گرفته و چنین گفت :
همشهریان عزیز ؛ تصمیم داشتم در دایره تربیت و نزاکت با رقیب خود کاظم آقای بقال رفتار کنم ، ولی لحن سخنان او مرا مجبور کرد که در عقیده خود تجدید نظر کنم . آیا در بین شما کسی هست که نداند او در زمان ملکی اش ( کاظم آقا ، در گذشته بنگاه دار بود که در آن شهر به ملکی مشهور شده بود )
رسوایی هایی که انسان از نام بردن آنها ننگ دارد به وجود آورده است ؟
شما خوب میدانید هر شخص ناشناسی وارد شهر ما شود ؛ یک راست به خانه کاظم آقا میرود . آیا تا به حال علت این کار خود پرسیده اید ؟ آیا فراموش کرده اید همین کاظم آقا ، مربم خانم را سه روز و سه شب پیش سه دوست خارجی اش نگاهداشته بود ؟
مردم گفتند :
ـ حق با شما ست .
ـ درست میگه .
آیا می دانید پول هایی را که سال گذشته در عید فطر به عنوان فطریه از مردم جمع کرد
به چه مصارفی رساند ؟
آیا میدانید شاروال نمونه تان چهار زن عقدی در خانه دارد ؟
مردم صدا در آوردند :
ـ به بشیر آقا باید آفرین گفت ؛ او مرد حق گویی است .
ـ هموطنان عزیز شما به خوبی می دانید که ده سال پیش کاظم آقا به نان شب محتاج بود ولی هیچ فکر کرده اید در عرض این ده سال چطور او توانست نصف بیشتر املاک این شهر را تصاحب کند ؟ او بیشترین زمینهای شهر را خورده است .
مردم :
ـ عجب اشتهایی . چه انسان خیانت کاری .
ـ همشهریها ی عزیز ، من چیز های زیادی در باره ی او میدانم ولی این بحث را به بعد موکول می کنم .
شما در انتخاب من و او کاملا مختارید .
پس از بشیر آقا ، کاظم آقا در میان کف زدن های حاضرین پشت میکروفون قرار گرفت؛ مثل اینکه در
قهوه خانه ای صحبت می کند ، سخنان خود را بدین گونه شروع کرد .
ـ من تمام گفته های بشیر آقا را تصدیق می کنم . ایشان حق زیادی به گردن من داشته ؛ 30 سال تمام است که در این شهر وکالت می کنند .
او نه زمینی دارد و نه گاو و گوسفندی . حتی شنیده ام خانه ی مسکونی اش هم کرایی است . در مورد گفته های ایشان هم حرفی برای زدن ندارم . چون من 10 سال پیش از این به نان شب خود محتاج بودم .
در حالیکه ، حالا فقط 3500 جریب زمین زیر کشت دارم . خدا را شکر به اندازه کافی هم پول دارم .
او لباس اتو شده می پو شد ، راستی من اصلأ سواد خواندن و نوشتن ندارم . حالا خودتان می دانید یا مرا انتخاب کنید یا او را ! ؟
بدین ترتیب نطق های انتخاباتی به پایان رسید و مردم متفرق شدند .
قرار بود دو روز بعد انتخابات رسمأ شروع شود .
چند ساعت بعد دوستان کاظم بقال در دوکان او جمع شده بودند و از وی می پرسیدند :
ـ کاظم آقا چه کردی ! ؟ چی گفتی ! ؟ به نظر تو او بی پول است ، در حالیکه صدتای مثل تو رو میخرد . املاک زیادی هم دارد که همه ما از آن با خبریم .
کاظم آقا خنده ای معنا داری کرد و جواب داد :
ـ می بینیم که انتخابات چی میشه .
ـ ما میدانیم که تو پول فطریّه ها را به یکی از پرورشگاه ها دادی .چرا در موقعی که او ازت ایراد گرفت جوابشه ندادی ؟
ـ اجازه بدین تا نتیجه انتخابات معلوم شود .
کاظم آقا در مقابل تمام سوالات دوستانش همان یک جمله را تکرار می کرد :
ـ منتظر باشیم نتیجه انتخابات چی میشه .
چند روز بعد نتیجه انتخابات معلوم شد و کاظم بقال با اکثریت قابل توجهی برنده اعلان گردید .
وقتی علت پیروزی او را از چند نفر که به وی رای داده بودند ، پرسیدند گفتند :
ـ ما رای خوده به کسی میدهیم که بتواند 4 زن را در یک خانه نگهدارد ، در عرض 10 سال از مال دولت میلیونر شود ، و در ضمن دلال محبت نیز باشد .
ما حاضر نیستیم آرای خود را به کسی چون بشیر آقا که یک مرد بی دست و پا است بدهیم .
پس از آن انتخابات هر کسی که کاندیداتوری خود را برای شاروالی اعلان می کرد، چنین تبلیغ میکرد :
همشهریان عزیز ، من دارای 500 راس گاو 1000 راس گوسفند ، 3000 جریب زمین و 4 زن عقدی و 7 زن صیغه ای بوده ، هفته ای دو بار بهترین رقاصه های شهر را تحویل مهمانان خارجی و داخلی می دهم .
تمام این موفقیت ها در عرض 6 ماه نصیب این جانب شاروال آینده ی شما شده است.